تبليغاتX
دریا در من

دریا در من

تو را دوست دارم نه برای آنچه تو هستی، بلکه برای آنکسی که هستم هنگامی که در کنار توام

من و آوای با سواد

می نویسم آب می خونه آب

می نویسم مامان می خونه مامان

و همین طور بابا دست توپ پا چتر دختر پسر نان ( اونم از نوع بمبری به قول آوا)گل مو چشم و اسم خودش آوا.

جالب این جاست که این کلمات رو هر جا ببینه و حتی اگر جزیی از بک کلمه دیگر با معنی متفاوت باشه بازم زود تشخیص می ده وبه راحتی می خونه.

و جالب تر اینکه از وقتی این کلمات رو یاد گرفته همش می گه من با سوادم و کارهایی که قبلا یا نمی خواسته انجام بده یا نمی تونسته به راحتی انجام میده و می گه چون من با سوادم می تونم این کار هارو انجام بدم.

منم همش ذوقش رو می کنم و شاکر خدا هستم به خاطر داشتن این دختر 3 ساله مهربون و دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:21  توسط مهری  | 

نظرات دوستان درباره پست قبلی (حصار چوبی)

تارا میرکا

سوالاتت خیلی سخته...
1. اطلاعی ندارم.
2. به نظر من شوهرش یا خانواده ش باید تصمیم بگیرن! به نظرم بیمارستان یا دادگاه حق ندارن بگن یکی باید بمیره یا زنده بمونه...

یک دسته گل بنفشه

چه داستان قشنگی بوده.
یک - من نشنیدم موردی رو تو ایران.اما اگر هم باشه فوری می گفتن دستگاهها رو بردارین که مرده هم بره سر و سامونی بگیره.
دو - اگر من رئیس دادگاه بودم با وجود عدم کارت عضویت رای به زنده موندن مادر تا هنگام تولد نوزادش می دادم.شاید تا اون موقع حتی مادر هم برگرده.اگر هم نه لااقل جان یک انسان رو نجات می دادم و قتل نفس نمی کردم.
کلن این موضوع خیلی حساسه.از هر خانمی بپرسی همین جواب رو میده.ما مردها....نمی دونم!!!!

موسیو گلابی

والله نمی‎دونم تو ایران چنین اتفاقی افتاده یا نه...
راستش در مورد جنین و اینها هم دقیقاً نمی‎دونم از چند ماهگی می‎شه اون رو به عنوان یه موجود زنده‎ی مستقل فرض کرد، اما اگه سه ماهگی زمانی باشه که بشه اون جنین رو به‎عنوان موجود مستقل فرض کرد، حدس می‎زنم که رأی به جدا نشدن دستگاه‎ها می‎دادم...

مهری

موضوع خیلی نادر و پیچیده ایه ... مادره که از دست رفته باید برای زنده ماندن دیگری تلاش کرد .. ولی قبول کن خیلی دردناکه حتی اگه اون بچه به ثمر هم برسه خیلی دردناکه .. من که همین حالا بغض داره خفه ام میکنه!!!!!!!!!!!!!

محمدحسين

والله قسم نه قاضي هستم نه علاقه اي به قضاوت دارم اما بايد بگويم سوالتان خيلي ساده و بي نهايت سخت است و من در حد و اندازه جواب دادن به اين سوال ساده نيستم خوشحالم كه آپ كرديد برايتان آرزوي موفقيت ميكنم

 پیمانه

سلام مهری جان . ولله من این سریال را ندیدم ولی من به عنوان یک زن و مادر فکر می کنم که خود آن زن هم راضی است که تا به دنیا آمدن بچه صبر کنند و بعد از آن ... به هر حال خودت بهتر می دانی که وقتی یک زن مادر می شود همیشه اول صلاح بچه اش را در نظر می گیرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 18:52  توسط مهری  | 

حصار چوبی

نمی دونم چند نفر از شما که وبلاگ منو می خونید سریال حصار چوبی رو دیدین(در فارسی ۱).سریال خیلی جالبیه.داستان این هفتش منو وادار کرد که بیام اینجا و اونو بنویسم و ازتون نظر خواهی کنم.و اما داستانش از این قرار بود که خانمی در اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود و از آنجایی که همسرش می دونست این خانم ۱ ماهه باردار هستند تصمیم گرفت که بر خلاف نظر بیمارستان که دستور داده بودند دستگاهها رو ازش جدا کنن تا به آرامش برسه این کارو نکنه و تا تولد بچه همسرش رو با دستگاه زنده نگه داره و  تا ۳ ماهگی کودک تونست این کار رو انجام بده ولی یه حادثه باعث شده این قضیه لو بره و کار به دادگاه بکشه. دادگاه اول به خاطر درخواست خانواده دختر دستور به جدا کردن دستگاهها داد ولی با پیدا کردن کارت اهدای عضو این خانم رای دادگاه عوض شد و رییس دادگاه گفت از آنجایی که این خانم اجازه دادند بعد از مرگشون از عضو های بدنشون برای کمک به دیگران استفاده بشه و در حال حاضر این کودک به این عضو ها نیاز داره تا تولد بچه دستگاهها رو بر ندارن.

سوال اولی که برای من پیش اومد این بود که آیا تا حالا کسی شنیده تویه کشور ما چنین اتفاقی افتاده باشه و اگر بوده چه تصمیمی گرفته شده؟

سوال دوم اگر این خانم کارت اهدای عضو نداشت و شما رییس دادگاه بودین چه حکمی صادر می کردین براتون اون خانم مهمتر بود یا جنین ۳ ماهه؟

پ ن:تمام نظرات رو به عنوان یک مطلب جدید می ذارم تویه وبلاگم تا همه ازش استفاده کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 16:20  توسط مهری  | 

آوا کوچولو

دیروز دوستم زنگ زد و بعد از کلی حرف شروع کرد به نالیدن از گریه های زیاد دختر کوچولوش که فقط 3 ماهشه.برای همین یاد آوا افتادم.آوا تا 1 سالگی فقط 2 بار واقعا گریه کرد شاید واستون عجیب باشه.ولی واقعا دختر خوب و آرومی بود اینقدر آروم بود که من و همسر جان گاهی اوقات فکر می کردیم نکنه اتفاقی براش افتاده.

اولین بار وقتی فقط 38 روزش بود و برای مسافرت عید رفته بودیم خونه دایی همسر جان گریه کرد.شاید دلیل گریش برای شما هم مثل ما جالب باشه.آوا از ساعت 6 توی خواب شروع کرد به گریه تا ساعت 10 شب و گریه هاش هم اینطوری بود که برای چند دقیقه آروم می شد و دوباره شدیدتر از قبل گریه میکرد.بهش دارو دادم گفتم شاید دل درد داره.ولی بازم آروم نشد.آخر سر تصمیم گرفتم پوشکش رو عوض کنم وقتی پوشکش رو در آوردم  متوجه یه چیز خیلی جالب شدم.یه مورچه رفته تویه مامیش و وقتی مورچه رو در آوردیم آوا خوابید تا صبح و ما متوجه شدیم که این مورچه هر چند دقیقه آوا رو گاز میگرفته و نی نی کوچو لویه ما از درد گریه میکرده.

پ.ن.مادران عزیز هر وقت نی نی شما شروع کرد به گریه اول تویه لباس و مامیش نگاه کنید مبادا یه مورچه نا مرد گریه اش رو در آورده باشه.بعد از احتمالات دیگه استفاده کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:52  توسط مهری  | 

یک جمله ساده

گاهی اوقات با یه جمله ساده می تونیم برای یه مدت به خودمون آرامش بدیم.(در واقع خودمون رو خر کنیم)مثل من:

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:19  توسط مهری  | 

شبهای من و آوا

ساعت 9 شب

آوا:مامان شب بخیر

من:شب بخیر

آوا:دوست دارم عاشگتم(عاشقتم)

من:منم دوست دارم عاشقتم

آوا:خوابهای خوب ببینی

من:شما هم خوابهای خوب ببینی

ساعت 10 شب من د ر حالی که تقریبا خوابم

 آوا:مامان شب بخیر

من:شب بخیر

آوا:دوست دارم عاشگتم(عاشقتم)

من:منم دوست دارم عاشقتم

آوا:خوابهای خوب ببینی

من:شما هم خوابهای خوب ببینی

ساعت 11 من خواب 7 پادشاه رو میبینم و آوا باز همون حرفها رو تکرار میکنه.

این نتیجه روزهاییه که آوا ظهر خوب خوابیده باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:17  توسط مهری  | 

تا حالا براتون پیش اومده که یک نفر بهتون زیاد اهمیت بده ولی شما حالا به هر دلیلی (دور از جون خریت)به خودتون بگید که با بقیه براتون فرق نداره.و یک اتفاق و یک تلنگر باعث بشه بفهمید چقدر اون شخص براتون مهم بوده ولی دیگه دیر شده.حالا چیکار میکنید؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:58  توسط مهری  | 

بهترین خاله دنیا

یادمه به قول معروف از وقتی دست چپ و راستم رو از هم تشخیص دادم حضور گرمش رو تویه خونمون احساس کردم.2 تا از اتاق های خونمون مال اونا بود .غذا هامون از هم جدا بود اون برای خودش و شوهرش جدا غذا درست می کرد و مامان من هم برای ما جدا درست می کرد.همیشه حضور مهربون و گرم و آرام و دوست داشتنیش رو تویه خونمون دوست داشتم.یادم می یاد شوهر خالم کمی سخت گیر بود.بچه نداشتن و هیچ وقت بچه دار نشدن.بعد از فوت شوهر خالم که اون هم با مامانم اینا تویه تصادف بود و دو هفته بعد از اونها تویه بیمارستان فوت کرد اومد و مثل همیشه پیش ما موند.واقعا با وجودش کمتر احساس دلتنگی می کردیم.تا اینکه به خاطر بک سری مسایل مجبور شد دوباره ازدواج کنه.بعضی وقتها دلم بیش از اندازه براش تنگ میشه.برای اون نگاه گرمش.می خوام بهش بگم که چقدر دوستش دارم.خاله مهربون من امیدوارم همیشه بهترین ها برای تو باشه.دوستت دارم تا همیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:13  توسط مهری  | 

در اردوگاه پهناور دنیا

در اردوی زندگانی

چون گوسفندانی مباش

که بی اراده رانده می شودقهرمانی باش در تکاپو.

(هنری لانگ فلو)

لطفا گوسفند نباشید!

این کتاب یه پیشنهاد از طرف دختر داییم بود که بهم توصیه کرد حتما بخونمش.

چندین بار برای خرید این کتاب به کتابفروشی رفتم ولی موجود نبود به دلیل تقاضای زیادو آقای فروشنده ازم خواست تا چاپ جدید صبر کنم.خلاصه اینکه به طور کامل فراموش کرده بودم.تا اینکه چند روز پیش همسر جان که یادش بود من این کتاب رو میخوام واسم خریده بود که یک دنیا ازش ممنونم.

اگر این کتاب رو خریدید و خوندین و ازش واقعا درس گرفتید و براتون مفید بوده که بهتون تبریک میگم.اگر این کتاب رو خریدین و خوندین ولی چیزی نفهمیدین بهتون پیشنهاد میدم دوباره بخونیدش.

و اگر این کتاب رو نخوندین بهتون پیشنهاد میدم حتما این کتاب رو بخرید و بخونید.

این کتاب شامل 5 فصله.

فصل اول-چگونه باید آموخت؟

فصل دوم-عبارات تاکیدی.

فصل سوم-پرسش های بی پاسخ.

فصل چهارم-آزمون های خود شناسی.

فصل پنجم-این کتاب چه اثری بر شما گذاشت؟

در این کتاب یک سری مثال های عجیب و واقعا تاثیر گذار وجود داره و ...

در کل بهتون پیشنهاد میدم این کتاب رو که نوشته آقای محمود نامنی است رو بخونید.

و لطفا گوسفند نباشید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:59  توسط مهری  | 

تویی قرار بی قرار من

هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی

هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

هر آن به یاد تو به مدح عشق میرسم

و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی

اگر که عشق راز هستی است

تو راز نه ...که عشق هستی و تمام هستی ام تویی

به شوق مرده در نگاه خویش نوید میدهم

که پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی

زلال و پاک مثل چشمه ای                  و من زجنس سنگریزه های بی بها

برای من طلوع کن ...برای من

هم او که هستی اش بدون تو...رسید به انتهای انتها

خروش کن درون من            که تو تمام معنی ترانه ای...

غزل برای معنی تو کوچک است            و من حقیرتر از تصورت

چه خوب بود اگر خلاصه می شدی به قدر آسمان

برای من...برای من...برای من که یک تصور زمینی ام

هنوز هم تو بهترین بهانه ای             هنوز هم تو بهترین تصوری

هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای

هنوز هم برای دیدنت دلم هزار باره می تپد

هنوز هم برای از تو گفتن...این قلم به آسمان...به هفت فلک بی ستاره میرسد

نشانه ظهور بودی          و دلیل بی دلیل من برای حذف قیدها

چه نیک گرفته ای زمن...عنان اسب سرکش نگاه رابیا...

بیا که حال وقت سازش است

بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است

بیا که تا هنوز هم             صدای پای هر مسافری مرا به شهر خاطرات می برد

حضور هر شقایقی تو را به یاد می آورد

و عطر یاس های بی قرار به صد هزار خیال خام مرا به دشت خواب می برد

تویی قرار بی قرار من             تویی تصور زلال من              

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:16  توسط مهری  |